نمی دانم چه کسی دوست داشتن را برایم معنا کرد .
یا در آغوش گرم مادر یا در نوازشهای پدر و یا خیلی چیزهای دیگر .
در کودکی بخاطر لبخند زدن یا بوس کردن دیگران کلمه ی دوست داشتن را به زبان
می آوردم .
بی آنکه بدانم چه می گویم .
ولی وقتی برای اولین بار تو را دیدم و آشکارا تپیدن قلبم را احساس کردم دستم را روی قلبم
گذاشتم .
تپش برایم آشنا بود .
مرا به یاد آهنگ قلب مادر می انداخت .
وقتی به تو نگاه می کردم در نگاه تو رازی بوذ که عمق وجودم را می سوزاند .
در چشمان تو رازی بود که با ندیدن چشمانت در چشمانم اشک حلقه می زد .
در حرف زدنت رازی بود که به من آرامش می داد .
که سراسر وجودم لبریز از حس قشنگی بود . |